شاد آمدیم، شاد آمدیم،
از غصه آزاد آمدیم.
ای آنکه در دل داری
غصه و غمی بیشمار،
فراموش نمودی عهد و پیمان
با خدای مهربان.
دائم گویی:
آه از این روزگار
و بدشانسیهای من!
وای از این دوستان
و آشنایان بیوفای من!
ای خدای قهّار،
بداقبالتر از من هم آفریدی؟
من چه کردم به درگاهت؟
بگو جرمم چیست؟
تو خود آگاهی از دلها،
از حسادتها و بیمهریها.
با این افکار سمی،
فکر خود را مسموم میکنی.
خوب نگاه کن به دور و برت،
تا ببینی با چشم دل،
نعمت و رحمت بیانتهای حق تعالی را.
با سپاس و انرژی مثبت،
دلها پرنور میشوند؛
هم چراغ خانهات
و هم جهان هستی
پرنور میشود.
ناشکری، چون پتکی است
بر فرق و دنیای خود.
راه رسیدن به منزل
با افکار سمی
میگردد تباه.
پس ای قادر بیهمتا،
خدای مهربان،
با قدرت بیمنتهای خویش،
راه بدی را بر من ببند
و دلها را پر ز نور و آرامش نما.
آنگاه،
شاد باش و شاد زی،
تا دنیایت گردد گلستان
برچسب:
نویسنده: نیما حسنی