به نام خدای مهربان، خالق جهان هستی
الهام این دلنوشته، تماشای دو روز از زندگی روزمره است.
امواج آسمانی از راه میرسند؛
روحِ خستگانِ خفته را از خواب بیدار میکنند.
برقِ نوری درخشان، چشم و دل را مینوازد؛
در روزنی از تاریکیِ شب،
گرههای دل با نگاهی از بالا گشوده میشوند.
اما گرههای کور،
هنوز چشم امید به یارِ عاشق و خسته دوختهاند؛
دلی که از دنیا بریده و چشمبهراه نور است.
زیر لب آرام زمزمه میکند:
«کاش این گرههای کور، روزی گشوده شوند.»
در کنار کوچه، ظرفی غذا برای گربهای زیبا گذاشتهاند.
گربههای گرسنه، یکییکی سهم روزی خود را میخورند
و صاحب غذا، از دیدن این صحنه، لبخند رضایت بر لب دارد.
ابرهای سیاه در آسمان صف کشیدهاند؛
منتظر فرمانی تا دشت و دمن و تشنگان،
و حتی آنان که پشت سنگرها ایستادهاند، سیراب کنند.
در هر گوشه این دنیا، طبل جنگ به صدا درآمده است؛
و منتظران ظهور،
دستهایشان را رو به آسمان بلند کردهاند
و زمزمهکنان، یاریِ یاورِ بیهمتا را طلب میکنند.
خبرهای جنگ، دل هر انسان بیداری را به درد میآورد.
کاش این روزهای سیاهِ نامردمی به پایان کار برسد.
کاش لباس چرک آن جوان رعنا،
که چشمانتظار دستی برای یاری است،
با اشک پاک پدران و مادران داغدار،
از غبار اندوه شسته شود.
پسرکی با لباس سیاه،
با اندوهی نشسته در چشمانش،
وارد سوپرمارکت شد.
فروشرسانینده مهربان گفت:
«عزیزم، دیروز هم آمده بودی.»
پسرک، بیآنکه سخنی بگوید، آرام بیرون رفت.
خانم عرضهنده آهی کشید و گفت:
«این پسر، همراه خواهرش برای کمک به اینجا میآمد.
اما مرگ ناگهانی خواهرش، پس از ازدواج با مردی سالخورده،
این خانواده را داغدار کرد.»
کاش غمِ دیدن این پسرکِ زیبا هرگز از یاد نرود.
کاش هیچ چشمی از اندوه، گرسنگی و بیپناهی خیس نماند.
و کاش روزی،
اختلاسگران و مستبدان،
در برابر حقیقت و عدالت رسوا شوند
۱۴۰۵/۲/۱۹
برچسب:
نویسنده: نیما حسنی