دیدار دو باره با همکاران و شاگردان دیروز
*گاهی خداوند پاداش سالها خدمت را در یک عصر دل انگیز به انسان هدیه می دهد دیروز یکی از همان عصرهای فراموش نشدنی زندگی من بود.*
دیروز بعدازظهر، یکی از زیباترین و فراموشنشدنیترین روزهای زندگیام رقم خورد.
یکی از همکاران خوبم که در دوران مدیریت من در مدرسه حضرت زینب (س) چالشتر و مدرسه علامه امینی شهرکرد، دبیر دینی و قرآن بود، این دیدار خاطرهانگیز را برنامهریزی کرد. ایشان همان کسی است که هنگام تهیه آپارتمان، با کمک دامادشان، محله ۳۶ منظریه را پیش از آمدنم به شهرکرد برای سکونتم پیشنهاد داده بودند.
طبق برنامه، ساعت پنج بعدازظهر با خودروی شخصیشان به دنبال من آمدند. ابتدا به شیرینیارائهی «شیرینکام»، یکی از بهترین شیرینیعرضهیهای شهرکرد، رفتیم. من مقداری شیرینی خریداریم و ایشان نیز شربت و تخمه آفتابگردان تهیه کرده بودند. سپس راهی پارک بانوان، در نزدیکی پارک ملت شهرکرد، شدیم.
با دیدن پارک ملت، از تحولات و زیبایی آن شگفتزده شدم. هنگامی که وارد پارک بانوان شدیم، فوارههای آب، درختان سر به فلک کشیده، هوای پاک و نسیم خنک، فضایی دلنشین و آرامبخش آفریده بود. کنار حوض، زِلویی را روی چمنها پهن کردیم. هنوز گفتوگوی ما آغاز نشده بود که شاگردان دیروز و معلمان و مدیران بازنشسته در روز جاری، در گروههای سه تا پنج نفره، از راه رسیدند.
ذوق و شوق آنان از دیدن ما وصفناپذیر بود. دو نفر از شاگردان زرنگم، پس از گرفتن دیپلم، به دلایلی ادامه تحصیل نداده بودند و اکنون خانهدار بودند؛ اما بیشتر شاگردانم با دریافت مدرک کارشناسی، شغل شریف معلمی را برگزیده بودند. چهره بعضی از آنان آنقدر تغییر کرده بود که به سختی میشناختم، اما برخی دیگر را به محض دیدن تشخیص دادم. وقتی نامشان را صدا میزدم، برق شادی را در چشمانشان میدیدم.
کمی بعد، دبیر علوم تجربی مدرسه نیز به جمع ما پیوست. از من کوچکتر بود، اما به علت مشکلات جسمی و انجام چند عمل جراحی، بسیار لاغر و شکستهتر از سن واقعیاش به نظر میرسید؛ ایشان با وجود بیماری، خود را به این دیدار رسانده بود. چون نمیتوانست روی زمین بنشیند، دبیر دینی و قرآن با احترام برایش صندلی آورد. دیدار دوباره با این دبیر با تجربه برای همه ما بسیار شیرین و خاطرهانگیز بود.
شاگردانم از دوران تحصیل، از سختگیریها و نظم کلاسها سخن میگفتند و با لبخند میگفتند:
«خانم مدیر، ما خیلی از شما میترسیدیم.»
در میان آنان، یکی از شاگردانم که سالها پیش به دلیل کوتاهی خانواده در تزریق واکسن فلج اطفال دچار معلولیت شده بود و به سختی راه میرفت، لب به سخن گشود. او همان دختری بود که بارها برای تشویقش میگفتم:
«تو چشمان سبز بسیار زیبایی داری و مطمئنم اگر درس بخوانی، آینده خوبی خواهی داشت.»
حتی چند بار نیز به خانه پدرم آمده بود.
او با محبت گفت:
«خانم مدیر دوران راهنمایی، شما عشق من هستید.»
سپس با خوشحالی تعریف کرد که عروس یک پزشک شده است و با تلاش پدر همسرش و انجام چند عمل جراحی، اکنون میتواند با کمک عصا، صاف راه برود. شنیدن این خبر، برایم بسیار شیرین و امیدبخش بود.
در گوشهای دیگر، یکی از شاگردانم آرام کنارم نشست و از وضعیت جسمی و روحی همسرش و مشکلات زندگیاش درد دل کرد.
برای آرام کردنش، بخشی از سختیهای زندگی خودم را برایش بازگو کردم و گفتم که در تمام این سالها، پناه بردن به خداوند بزرگ، بهترین راه نجاتم بوده است. در ادامه از وبلاگم برایش گفتم. آنقدر مشتاق شد که شماره تلفنم را یادداشت کرد تا بعداً بیشتر با هم صحبت کنیم. احساس کردم شاید یکی از حکمتهای این دیدار، آرام کردن دل یکی از شاگردان عزیزم بوده است.
در ادامه، یکی از شاگردان از خاطرات کلاس علوم تجربی گفت و تعریف کرد:
«استاد گرامی، شما در کنار آموزش کتاب علوم، درسهای ارزشمند زندگی را نیز به ما میآموختید.»
دبیر علوم تجربی نیز با خوشحالی از شنیدن این خاطرات، رو به شاگردانش گفت:
«وقتی همسرانتان از سر کار به خانه برمیگردند، اگر برایشان غذا پختهاید، پس از اتمام کار لباس آشپزیتان را عوض کنید تا بوی غذا ندهد، خود را مرتب و آراسته کنید و با ظاهری آراسته از همسرتان استقبال کنید.»
سپس برای خوشبختی آنان دعا کرد و با صدای گرم و دلنشینش چند ترانه خواند و فضای جمع را سرشار از شادی و خاطره ساخت.
پیش از آمدن ایشان، از شاگردانم خواسته بودم غزل معروف مولانا، «مرده بودم، زنده شدم...»، را در تلفنهای همراه خود پیدا کنند تا در کنار هم بخوانیم. وقتی دبیر علوم تجربی رسید، با شوخی گفتم:
«شانس آوردید که معلم علوم تجربیتان هم رسید؛ برای دیدار بعد آماده باشید تا این غزل زیبا را با هم بخوانیم.»
سه ساعت، چنان زود گذشت که گویی تنها چند دقیقه بود. هنگام خداحافظی، همه با آغوشی سرشار از مهر از یکدیگر جدا شدیم و من همراه همسر یکی از شاگردانم به آپارتمانم در منظریه بازگشتم.
آن شب، با دلی سرشار از شکر و آرامش، خدا را سپاس گفتم که پس از سالها، فرصت دیدار دوباره با همکاران و شاگردان دیروزم را نصیبم کرد؛ شاگردانی که امروز هر یک چراغی در گوشهای از این سرزمین روشن کردهاند و محبتشان، بزرگترین پاداش سالهای معلمی من است.
از خداوند مهربان برای همه آنان آرزوی سلامتی، سعادت و خوشبختی دارم و برای عزیزان بیماری که در خانوادههایشان هستند، شفای عاجل مسئلت میکنم.
علاوه بر این از دبیر دینی و قرآن، که با وجود بیماری سخت خواهرشان ــ از دبیران ریاضی و همکار خوب من در مدرسه راهنمایی حضرت زهرا (س) ــ زمینه برگزاری این دیدار صمیمانه را فراهم کردند، صمیمانه سپاسگزارم و از خداوند قادر و مهربان، شفای مفصل خواهر گرامیشان را خواستارم.
امید که با ظهور حضرت ولیعصر (عج)، همه بیماران از درد و رنج رهایی یابند.
آمین یا رب العالمین
۱۴۰۵/۴/۲۹
برچسب:
نویسنده: نیما حسنی