
هان ای دل ِ عبرتبین! از دیده عِبَر کن هان ایوانِ مدائن را آیینهیِ عبرت دانیک ره ز ِ لب ِ دجله منزل به مدائن کن وَز دیده دُوُم دجله بر خاک ِ مدائن رانخود دجله چنان گرید، صد دجلهیِ خون گویی کاز گرمیی خوناباش آتش چِکَد از مژگانبینی که لب ِ دجله، کف چون به دهان آرد؟ گوئی زِ تَف ِ آهاش، لب، آبله زد چندانبر دجلهگِری نو نو، وَز دیده زکاتاش ده گرچه لب ِ دریا هست از دجله زکاتاِستانگر دجله درآمیزد باد ِ لب و سوز ِ دل نیمی شود افسرده، نیمی شود آتشدانتا سلسلهیِ ایوان بگسست مدائن را در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچانگهگه به زبان ِ اشک آواز ده ایوان را تا بو که به گوش ِ دل پاسخ شنوی ز ایواندندانهیِ هر قصری پندی دهد ات نو نو پند ِ سر ِ دندانه بشنو زِ بن ِ دندانگوید که: تو از خاکی. ما خاک ِ توایم اکنون گا...
ادامه مطلب
نه او با مننه من با اونه او با من نهاد عهدی ، نه من با اونه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابیدنه مار بازویی بر پیکری پیچیدنهشبی غمگیندلی تنهالبی خاموشنه شعری بر لبانم بودنه نامی بر زبانم بوددر چشم خی...
ادامه مطلب
شنیدم که چون قوی زیبا بمیردفریبنـده زاد و فـریبــا بمیــردشب مرگ، تنها نشیند به موجیرود گوشـه ای دور و تنها بمیرددر آن گوشه،چندان غزل خواند آن شبکه خود در میان غـزل ها بمیـردگروهی بر آنند کاین مرغ شیـ...
ادامه مطلب
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاکشاخه های شسته، باران خورده، پاکآسمان آبی و ابر سپيدبرگهای سبز بيدعطر نرگس، رقص بادنغمه شوق پرستوهای شادخلوت گرم کبوترهای مستنرم نرمک می رسد اينک بهارخوش به حال روزگارخوش به...
ادامه مطلب
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شودگاهی نمی شود که نمی شود که نمی شودگاهی بساط عیش خودش جور می شودگاهی دگر، تهیه بدستور می شودگه جور می شود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور می شودگاهی هزار دوره دعا...
ادامه مطلب
** «میدانم چرا پرندگان محبوس آواز نمیخوانند» / مایا آنجلو«مایا آنجلو» شاعر، مورخ، نویسنده، بازیگر، نمایشنامهنویس، تهیهکننده، کارگردان و فعال حقوق بشر متولد 4 آوریل 1928 در سنلوییس آمریکاست. یکی ا...
ادامه مطلب
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنمهجرش دهم, زجرش دهم ، خوارش کنم، زارش کنماز بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشینصد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنمدر پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبریاز رشک آ...
ادامه مطلب
دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست..برلبش جام شرابی وسبویی در دست..گفتم نکنی شرم از این می خواری؟گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟در روز جزا وعده به اتش کرده؟گفتاکه...
ادامه مطلب
هرچه کنی بکن،مکن ترک من ای نگار من هر چه بری ببر،مبر سنگدلی به کار من هر چه هلی بهل،مهل پرده به روی چون قمر هر چه دری بدر،مدر پرده اعتبار من هر چه کشی بکش،مکش باده به بزم مدعی هر چه خوری بخور،مخور خون...
ادامه مطلب
حاچ محمد تقی (1305-1236 ش)، شاعر،متخلصبه شوریده. ملقب به مجدالشعرا و فصیح الملك. درشیرازبه دنیا آمد . نسبش بهاهلی شیرازیصاحبمثنوى«سحر حلال» مىرسد. در هفت سالگى بر اثر مرض آبله كور شد...
ادامه مطلب
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوش...
ادامه مطلب
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیدهام همچو نسیم از این چمن پای برون کشیدهام شمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خریدهام حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو ز من بریدهای من ز جهان بریدهام تا به کنار بودیَم بود به ...
ادامه مطلب
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟ روی از من سر گردان ،شاید که نگر...
ادامه مطلب
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای راستی آیا رفتی با باد ؟ با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم م...
ادامه مطلب
ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه توتو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو باز آی که تا به خود نیازم بینی بیداری شب های درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بی رحم تو بیزارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفا دارتر است خود ممکن آن نیست که بر دارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم بهر چه می دارم دل در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که درد...
ادامه مطلب
خار در پیراهن فرزانه میریزیم ما گل به دامن بر سر دیوانه میریزیم ما قطره گوهر میشود در دامن بحر کرم آبروی خویش در میخانه میریزیم ما در خطرگاه جهان فکر اقامت میکنیم در گذار سیل، رنگ خانه میریزیم ما در دل ما شکوهٔ خونین نمیگردد گره هر چه در شیشه است، در پیمانه میریزیم ما انتظار قتل، نامردی است در آیین عشق خون خود چون کوهکن مردانه میریزیم ما هر چه نتوانیم با خود برد ازین عبرتسرا هست تا فرصت، برون از خانه میریزیم ما در حریم زلف اگر نگشاید از ما هیچ کار آبی از مژگان به دست شانه میریزیم ما +نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت22:17 توسطبرومند | ...
ادامه مطلب
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابیبه چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم که به روی دوست ماند که برافکند نقابی سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی دل من نه مرد آنست که با غمش برآید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عج...
ادامه مطلب
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید نتواند، که ره تاریک و لغزان است و گر دست محبّت سوی کس یازی، که به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است، که پس دیگر چه داری چشم ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهنچرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخگوی، د...
ادامه مطلب