که ،کلیدی یافته است اینجایگاه زآنکه در بسته است و من بر خاک راه
گر در بسته ماند چون کنم غصه پیوسته ماند چون کنم
صوقیش گفتا که گفتت خسته باش در چو میدانی برو گو بسته باش
بر در بسته چو بنشینی بسی عاقبت بگشاید آن در را کسی
کار تو سهل است و دشوار آن من کز تحیر می سوزد جان من
نیست کارم را نه پایئ و سری نی کلیدم بود هرگز نه دری
کاش اینصوفی بسی بشتافتی بسته یا بگشاده را در یافتی
نیست مردم را نصیحتی جز خیال می نداند هیچکس تا چیست حال
هر که گوید چون کنم گو چون مکن تاکنون چون کرده ام اکنون مکن
هر که او در وادی حیرت فتاد هر نفس در صد جهان حسرت فتاد
حیرت و سرگشتگی تا کی برم پی چو گم کردید من چون پی برم
می ندانم کاشکی می دانمی که اگر میدانمی حیرانمی
مرد را اینجا شکایت شکر شد کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد
برچسب:
نویسنده: نیما حسنی