یا وسوسه های این جهانت گیرد
رو شربت عشق در دهان نه شب وروز
زآن پیش که حکم حق دهانت گیرد
من بندۀ آن عقل کز او مجنون شد
صد جان ارزد ، دلی کز او پر خون شد
والله که همی رشک برد آب حیات
ز اشکی که زچشم عاشقان بیرون شد
نی آب روان ز ماهیان سیر شود
نی ماهی از آن آب روان سیر شود
نی جان جهان زعاشقان تنگ آید
نی عاشق از آن جانِ جهان، سیر شود
هر دل که به سوی دل ربائی نرود
والله که بجز سوی فنائی نرود
ای شاد کبوتری که صید عشق است
چندان که برانیش به جائی نرود
هشدار که فضل حق بنا گاه آید
ناگاه آید و بر دل آگاه آید
خرگاه وجود خود ز خود خالی کن
چون خالی شد شاه به خرگاه آید
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 1:35  توسط برومند |
برچسب: غزلیاتی,
نویسنده: نیما حسنی